هرگز فراموش نخواهم کرد،هرگز


خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است



پ.ن:

دکتر دیگه تکرار نمیشه قول میدم

۳ نظر:

میم. ح. میم. دال گفت...

چیو فراموش نخواهی کرد؟

عليرضا گفت...

یه چیزایی تو مایه های نگاه این بچه و اون لبخند معنی دارش

رها گفت...

لا لا لا لا‏ نخواب دنيا خسيسه
واسه كم آدمي خوب مي نويسه
يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده اس
يكي پلكش تو خوابم خيسه خيسه ...

اين شعر هم مثل الباقيه سخناي دكتر شريعتي زيباست.

موفق و شاد باشي