فیلم میبینیم

همه ی انسانها دوست دارند بخشنده باشند ولی دست آخر همه نمیتوانند ببخشند.
بخشیدن آسان نیست
ترسناک ترین فیلمی که تا بحال دیدم
واقعا دلم بحال شخصیت مرد فیلم سوخت
هیچ وقت خودت رو عاقل تر از یه دیوونه که کنارت نشسته ندون
ایمان کامل وجود داره ولی یقین کامل مزخرفی بیش نیست

هیچ وقت نمیشه کسی رو به زور نجات داد،چه بسا اون شخص نه تنها مستحق شرایطیه که توش هست بلکه از اون وضعیت لذت هم میبره...

پ.ن:

این روزا اونقدر فیلمای مختلف دیدم که میتونم ادعا کنم وارد گروه فیلم بین های حرفه ای شدم!!!

جمله هایی که زیر عکس فیلما نوشتم پیام فیلم نیست فقط خواستم یه جمله درباره چندتا از فیلمای خوبی که دیدم بنویسم

فیلمای خیلی خوب دیگه هم دیدم مثل "مرد بارانی"داستین هافمن و تام کروز،قدیمیه ولی من به تازگی دیدم که واقعا مسحور بازی هافمن شدم.
"ماشینیست" با بازی "کریستین بال" که برای این فیلم سی کیلو وزنش رو کم کرده(بعد از دیدن این فیلم یکی از طرفدارای پرو پا قرصش شدم)
"بوی خوش زن" با بازی سلطان "آلپاچینو"
درباره فیلم "میلک" هم میخواستم یه چیزی بنویسم ولی نتونستم فقط میتونم بگم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.هم تحت تاثیر بازی "شون پن" هم داستان فیلم که بر اساس داستان واقعی بود(هرچند که درباره یک موضوع نا متعارف) کلا خیلی حال کردم با این فیلم




همیشه پای یک زن در میان است



آقا وقتی میبینی رفیقت که تازه داشت به زندگیش یه سر و سامونی میداد همچین یهویی دچار یه بازی عشق و عاشقی اونم از نوع یک طرفه شده و داره لگد میزنه به بخت خودش،تو هم هرچی بهش میگی که بابام جان هر کاری راهی داره اگه طرف رو میخوای از راهش وارد شو اگه شد که شد نشدم که نشد به جهنم! اینهمه کارای حاشیه ای انجام نده،باز میری فردا میای میبینی آقا اونقدر آهنگ ابی:" توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست،میدونی تو قلب من نقطه ی تزویری نیست..." گوش داده و عربده کشیده که صداش در نمیاد باید چیکار کنی؟

الف) بهش میگی: خـــــــــــــــــــــــــــاک بر سرت! اونم میگه: با منــــی؟
ب) باز میشینی باهاش فک میزنی که دختره ارزش این کارارو نداره و بیخیال بشه در حالی که اون مشغول اس ام اس دادن به دخترس!
ج) خودتم میشینی کنارش و به آهنگ ابی (همون آهنگ فوق الذکر) با صدای بلند گوش میدید و عربده میکشید

هرگز فراموش نخواهم کرد،هرگز


خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است



پ.ن:

دکتر دیگه تکرار نمیشه قول میدم

قصه‌ی دخترای ننه دریا



یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیر این طاق کبود،
نه ستاره
نه سرود.
عمو صحرا، تپلی
با دوتا لپِ گُلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریایِ درد،
در باغو بسّه بود
دَمِ باغ نشسّه بود:

«-عمو صحرا! پسرات کو؟»
«-لب دریان پسرام.
دخترایِ ننه دریا رو خاطرخوان پسرام.
طفلیا، تنگ غلاغ‌پر، پاکشون
خسته و مُرده، میان
از سر مزرعه‌شون.
تن‎‌شون خسته‎‌ی کار
دل‎‌شون مرده‎‌ی زار
دساشون پینه تَرَک
کج کُلاشون نمدک
پاهاشون لخت و پتی
کج کلاشون نمدی،
می‎‌شینن با دلِ تنگ
لبِ دریا سرِ سنگ.

طفلیا شب تا سحر گریه‎‌کنون
خوابو از چشمِ بدر دوخته‎‌شون پس می‎‌رونن
تویِ دریای نمور
می‎‌ریزن اشکای شور
می‎‌خونن –آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می‎‌خونن!-:

«-دخترای ننه دریا! کومه‎‌مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس.
کوره‎‌ها سرد شدن
سبزه‎‌ها زرد شدن
خنده‎‌ها درد شدن.

از سر تپه شبا
شیهه‎‌ی اسبای گاری نمی‎‌آد،
از دلِ بیشه غروب
چهچه سار و قناری نمی‎‌آد،
دیگه از شهرِ سرود
تکسواری نمی‎‌آد.

دیگه مهتاب نمی‎‌آد
کرم شب تاب نمی‎‌آد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:

تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می‎‌کنه
کمون رنگه به رنگش دیگه بیرون نمی‎‌آد،
رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می‎‌کنه
سوار رخشِ قشنگش دیگه بیرون نمی‎‌آد.

شبا شب نیس دیگه، یخدون عمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می‎‌تنه.

دیگه شب مرواری‎‌دوزون نمی‎‌شه
آسمون مثل قدیم شب‎‌ها چراغون نمی‎‌شه.
غصه‎‌ی کوچیک سردی مث اشک-
جای هر ستاره سو سو می‎‌زنه،
سر هر شاخه‎‌ی خشک
از سحر تا دل شب جغده که هو هو می‎‌زنه.

دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه‎‌ی خورشید کجاس؟

قفله؟ وازش می‎‌کنیم!
قهره؟ نازش می‎‌کنیم!
می‎‌کشیم منتشو
می‎‌خریم همتشو!

مگه زوره؟ بخدا هیچکی به تاریکی شب تن نمی‎‌ده
موش کورم که می‎‌گن دشمن نوره، به تیغ تاریکی گردن نمی‎‌ده!

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش بار و بندیلشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی‎‌شه
تو کتابام دیگه اونجور چیزا پیدا نمی‎‌شه.

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا، که تا چش کار می‎‌کنه مرده س و گور.

نه امیدی-چه امیدی؟ به خدا حیف امید!-
نه چراغی-چه چراغی؟ چیز خوبی می‎‌شه دید؟-
نه سلامی-چه سلامی؟ همه خون تشنه‎‌ی هم!-
نه نشاطی-چه نشاطی؟ مگه راهش می‎‌ده غم؟-

داش آکل مرد لوطی،
ته خندق تو قوطی!
توی باغِ بی‎‌بی‎‌جون
جم جمک، بلگِ خزون!

دیگه دل مثل قدیم نیس که از آب دُر می‎‌گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‎‌گرفت:
آب به چشمه! حالا رعیت سر آب خون می‎‌کنه
واسه چار چیکه‎‌ی آب، چل تا رو بی‎‌جون می‎‌کنه.
نعشا می‎‌گندن و می‎‌پوسن و شالی می‎‌سوزه
پای‎‌دار، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می‎‌دوزه

-«چی می‎‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکر خدا؟...»

-«نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوک نشادون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».

دخترای ننه دریا! دلمون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

ازتون پوس پیازی نمی‎‌خایم
خودتو بسس مونین، بقچه جاهازی نمی‎‌خایم.
چادریزی و پاچین نداریم
زیر پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.

بذارین برکت جادوی شما
ده ویرونه رو آباد کنه
شبنم مویِ شما
جیگر تشنه مونو شاد کنه
شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه
غم، بره گریه‎‌کنون، خونه‎‌ی غم جا بمونه...»



پسرایِ عمو صحرا، لب دریای کبود
زیر ابر و مه و دود
شبو از راز سیا پر می‎‌کنن،
توی دریای نمور
می‎‌ریزن اشکای شور
کاسه‎‌ی دریا رو پر دُر می‎‌کنن.

دخترای ننه دریا، ته آب
می‎‌شینن مست و خراب.

نیمه عریون تن‎‌شون
خزه‎‌ها پیرهن‎‌شون
تن‎‌شون هرم سراب
خنده‎‌شون غُلغُل آب
لب‎‌شون تُنگ نمک
وصل‎‌شون خنده‎‌ی شک
دل‎‌شون دریای خون،
پای دیفار خزه
می‎‌خونن ضجه کنون:

«-پسرای عمو صحرا لب‎‌تون کاسه نبات
صدتا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات!
دریا از اشک شما شور شد و رفت
بخت‎‌مون از دم در دور شد و رفت.

راز عشو سر صحرا نریزین
اشک‎‌تون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دس نمی‎‌ده
ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی‎‌ده.
دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنجِ غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوری دریا می‎‌شه برج غم‎‌مون
عشق‎‌تون دق می‎‌شه، تا حشر می‎‌شه همدم‎‌مون!».



مگه دیفار خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟-

موش دیفار، ننه دریا رو خبردار می‎‌کنه:
ننه دریا، کج و کوج
بد دل و لوس و لجوج،
جادو در کار می‎‌کنه.-
تا صداشون نرسه
لبِ دریای خزه،
از لجش غیه‎‌کشون ابرا رو بیدار می‎‌کنه:

اسبایِ ابر سیا
تو هوا شیهه‎‌کشون،
بشکه‎‌ی خالی رعد
روی بوم آسمون.
آسمون، غرومب غرومب!
طبلِ آتیش دو دو دومب!
نعره‎‌ی موج بلا
می‎‌ره تا عرش خدا؛
صخره‎‌ها از خوشی فریاد می‎‌زنن.
دخترا از دل آب داد می‎‌زنن:

«-پسرای عمو صحرا!
دل ما پیشِ شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیر سرِ ماس:
ننه دریای حسود
کرده این آتش و دود!».




پسرا، حیف! که جز نعره‎‌ی و دل‎‌ریسه‎‌ی باد
هیچ صدای دیگه‎‌ئی
به گوشاشون نمی‎‌آد!-
غم‎‌شون سنگ صبور
کج کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل‎‌شون غصه ترک،

تو سیاهی سوت و کور
گوش می‎‌دن به موج سرد
می‎‌ریزن اشکای شور...
توی دریای نمور



جم جمک برق بلا
طبل آتیش تو هوا!
خیز خیزک موجِ عبوس
تا دم عرش خدا!
نه ستاره نه سرود
لب دریای حسود،
زیر این طاق کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود!

تیک...



اولیش نیستی،آخریش هم نخواهی بود
فقط
یه کمی ایمان داشته باش