این آخر سالهای سگی!


همیشه این موقع ها سر و کله ی یه دختر کوچولوی دست فروش کنار پیاده رو ی مسیر برگشتم به خونه پیدا میشد که آدامس موزی میفروخت شاید بیشتر از صد بار از کنارش گذشتم ولی جرات نکردم برم طرفش و چیزی ازش بخرم ، عین صدبار خواستم برم جلو فقط اسمش رو بپرسم ولی تا سرش رو میگرفت بالا و نگاه میکرد سرعتم رو زیاد میکردم و از کنارش رد میشدم،از امسال که دیگه مسیرم اون طرفی نیست مثل سگ پشیمونم که چرا یک بار نرفتم جلو حداقل اسمشو بپرسم.

دیشب بعد از ده ساعت کار و خستگی شدید حرفایی از یه دوست شنیدم که مغزم داشت متلاشی میشد ولی ناچار بودم انرژیم رو جمع کنم و حدود دو ساعت باهاش صحبت کنم تا بتونم یه رابطه معمولی رو که داشت سرطانی میشد به حالت تعادل برگردونم.
ماها چطور به خودمون اجازه میدیم اینقدر راحت درباره یه انسان قضاوت کنیم؟

آمدم یه آهنگ جدید گوش بدم حال کنم بدتر اعصابم ریخت به هم بس که این بابا الکی الکی گفت "همه چی آرومه".

بعدشم فهمیدم اونایی که من دوست داشم اسکار نگرفتن و سرشون بی کلاه مونده و اینکه الان سه شبه میخوام بشینم این فیلم اواتار رو ببینم و همش خوابم میبره و نمیفهمم چی به چی شد.

نمیدونم آخرای سال سگ داره که همیشه اسفند که از نیمه میگذره پاچه ی من رو میگیره یا من آخرای سال سگ میشم و پاچه ی نیمه ی دوم اسفند رو میگیرم؟!


پ.ن:

در کل خیلی هم بد نمیگذره حالا،دیگه به این آخرای کوفتی سال عادت کردم ملالی نیست جز دوری بر و بچ حتی شما دوست عزیز

هیچ نظری موجود نیست: