
اصولا آدم صبوری هستم ولی از منتظر موندن و انتظار چیزی یا کسی رو کشیدن بیزارم،حالا نمیدونم اینکه آدم صبوری باشی یا نباشی به آستانه ی تحملت در زمان انتظار میتونه مربوط باشه یا نه؟
دلم برای طعم اصیل گلابی تنگ شده
سرم از صدای وق وق میوه فروش،منگ شده
حنجره ام هوای خارش پُرز هلو کرده است
ولی چه کنم نظر باغبان را که بد تنگ شده
یادش بخیر دویدنمان را به جالیزخیس خربزه
افسوس،پای خاطره ام به سنگ خورده،لنگ شده
بویایی ام هوس عطر گل کرده صد دریغ
یا بینی ام عوض شده یا عطرها جفنگ شده
طعمی ندارد و بی مزه است و شل و آبکی
آن ماهی اصلاح ژنتیکی که اندازه ی نهنگ شده
آب انار قرمز و تازه برایم شده قصه ای عجیب
وقتی که میخورم آب انار پاکتی ِ مثل شرنگ شده
بیدار میشویم هر روز با صدای ساعت کوکیمان
همچون ربات های آهنی بی روح و جان ِ رنگ شده
چه بر سر دل نازک و نحیفمان آمده،که شده
درست مثل شلیل ها که جنسشان عین سنگ شده
بيــا امشب اي ساقـــي خوشمرام////بريـــز از سبويـت شـرابي به جام
شرابـــــي كه كار مسيحـــا كنـد//// به يـك جرعه، صد مُرده احيا كند
بيا امشـــب از ايــن سراي غرور////ببر سـرخوشـان را به ملك حضور
خيـــالات خـــام از ســر ما ببـر ////ز ما هستـــي ما بـه جامـــي بخر
بيا نغمــــه اي آشــــنا سـاز كن ////سماعـــي قلنـــدر وش آغاز كن
نظــر كن به جـــمع خراباتيـــان ////كه دارنـــد نفــرت ز نام و نشان
به اين باده نوشـــان بي سيم و زر////كه سازنـــد اكسيـــر، با يك نظر
به اين پاكبـــازان پشمـــينه پوش ////بريـــده ز دنيـــا و خانه به دوش
گدايـــان از جـــام جم بي نيــاز //// زده پشـــت پا بـر فـــرود و فراز
به كنجـي خزيـــده ز غوغاي عام ////رمـــيده غــــزالان، ز ترس عوام
خداونـــدگارانِ عشــــق و ادب//// گريــزنده از شحـــنـه و محتسب
گروهـــي كه از شهــر، آواره اند//// به صحـــراي عشق تو بيچاره اند
بيا ساغـــرت را به گــردش درآر////ز جانــهاي خسته برون كن خمار
به اصحـــاب درد التفــــاتي نما//// كه جــــز مي نــدارد دوا درد ما
صـــلا زن كه مخمور چشم توايم//// خمـــاريم و مسحـور چشم توايم
بيــا ساقـــي آباد، ميخانــــه ات//// لبالـــب ز مي بــــاد، پيـمانه ات
به كف جام و در جام، آب حـيات//// بيـــا ساقي اي خضــر راه نجات
بشـوي از دل عاشقـــان زنگ غم //// مگيـــر اهل اخلاص را دستِ كم
سعـادت ننوشـد مي از اين و آن //// مگـــر بــاده از دســتِ پير مغان
س-سعادت
ســـلام ای مشــــرقی مردِ کهـــن تومـــار، ايرانی
ســـلام ای زخمــــدار تــــازی و تاتـــــار، ايرانی
يکـــی بـــــردار ســــر از بالـــش اوهام سکرآور
ببين آخـــر کجــــای کـاری ای ســـــالار، ايرانی
دل از مهــــر وطــــن خــالی مبادت تا نفس داری
مبــادا کــــوته آيــــــي در صف اغيــــار، ايرانی
مگـــر کم داشـــت از مردانگی پـــــور کريم زند
که دل بستی به ريـــــش خواجــه ی قاجار، ايرانی
صفيــــــر تيــــــر آرش باز جيحــون را برآشوبد
ز تـــــوران گـر برآيــــد بانگ ناهنــــجار، ايرانی
طمـــع را در دل خصــــم وطن تا ريشه کن سازی
خليــــــج فارس هـــمزاد خــزر بشـــــمار، ايرانی
فرا يـــــاد آر فرهنگ گـــران سنــــگ نيـاکان را
که باور بـــودشان حــق باشد از حقـــــدار، ايرانی
يکايــک دشمنــــانت را انيــــران گجستــــک را
به نيــــــروی اهـــــــورا از ميـــــان بـردار، ايرانی
بياغــــاز از بهاران، فصــل رويش، موسم جوشش
زمستـــــانِ کســــالت را مــــده زنهـــــار، ايرانی
شبـــی سرد و دراز آهنـگ در چشمان خود داری
صبوحـــــــی زن به صبـحی تازه و سرشار، ايرانی
يـد بيضـــــــا نمــــــودی قرنـــــها در راه آزادی
نتـــرسيــــدی ز تيـــــغ و تيـــــر و آتشبار، ايرانی
ريا و خدعه در فرهنگ ايران زشت و مذموم است
نباشــــــــــد اين مـــــــرام مردم بيـــــدار، ايرانی
يســـارت تا يميـــن رنــج است و اندوه و پريشانی
رها گـــــــردی الهـــی زينهــــــــمه آزار، ايرانی
س – سعادت
امروز با یه خانمی که فیلسوف بود یا شایدم فکر میکرد فیلسوفه یا شایدم فقط به فلاسفه علاقمند بود صحبت میکردم نمیدونم چی شد صحبت به جایی رسید که به من گفت من گیاهخوارم! خیلی برام جالب بود آخه تا حالا آدم گیاهخوار از نزدیک ندیده بودم!اونم از نوع فیلسوف و خانمش!کنجکاویم گل کرد ازش دلیل گیاهخواریش رو پرسیدم،خیلی محکم و کوبنده و بدون مکث طوری که تقریبا بخشی از دندونهای من ریخت گفت:شکم من که گورستان نیست!وقتی استدلالش رو شنیدم اون بقیه دندونهام که مونده بود هم ریخت.دیگه به بحث ادامه ندادم چون اونقدر دلیلش عجیب بود که مخم هنگ کرد.
ولی با خودم گفتم آخه اینم شد دلیل؟که اونایی که گوشت میخورن شکمشون گورستانه؟!پس حتما شکم شما باغی،گلخونه ای،جنگلی،جالیزی چیزیه؟هرچند که اگر بخواهیم دقیقتر نگاه کنیم شکم همه ما گورستانه چه گیاهخواران چه گوشت خواران چه همه چیز خواران!چون توی چرخه ی طبیعت همین گیاهان هم با تغذیه از دفع فضولات انواع حیوانات و با رشد در خاکی که از تجزیه ی بدن هزاران جاندار گوشتی!تشکیل شده به وجود اومدن پس این گیاهم یه زمانی ممکنه گوشتی بوده چسبیده به ران جانوری که حالا چرخیده و چرخیده شده این و بعد شما میخوری و پز میدی که من گیاه خوارم.
اصلا با توجه به این نظریه من از همینجا اعلا میکنم که همه ما گور های متحرکی هستیم که خود خوری میکنیم...
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
رهگذر! ايست! بي پدر مادر
اسم شب چيست؟ بي پدر مادر!
اسم شب را بگو اگر داني
به چه مقصد در خياباني؟
■ اسم شب هر چه هست بيخبرم
آمدم نان بگيرم و ببرم
خانهام در همين خيابان است
به گمانم كه اسم شب، «نان» است
نه، گمان ميكنم «وطن» باشد
اسم ايران خوب من باشد
□ رهگذر، بيش از اين مشو پررو!
حرف خود را بسنج و بعد بگو
■ گفتم «ايران» مگر بجز اين است؟
نكند اسم شب «فلسطين» است
نيست امشب حواس من كامل
بچهها گشنهاند در منزل
گر به من اندكي امان بدهي
فرصت ابتياع نان بدهي
باز ميگردم و سر فرصت
در همين باره ميكنم صحبت
اسم شب را دوبار، بلكه سه بار
ميكنم از براي تو، تكرار!
□ رهگذر! اسم شب بود لازم
تا نگويي نميشوي عازم!
■ پس اجازه بده مرور كنم
طول تاريخ را عبور كنم
بكنم از گذشتهها آغاز
به همين نقطه، باز گردم باز
تا مگر اسم شب، شود پيدا
جان فداي مقررات شما ...
اسم شب، سابقاً «تباهي» بود
«ظلمت» و ظلم «پادشاهي» بود
اسم شب «گرگ» اسم شب «روباه»
«كودتا»، بازگشت، «شاهنشاه»
اسم شب، «پول»، «پول آمريكا»
اسم شب، «زور»، «سازمان سيا»
اسم شب، «نفت»، نفت خالص و ناب
اسم شب هديه، رشوه، «حق حساب»
اسم شب، «باج»، اسم شب، «تلكه»
اسم شب، «شاه»، اسم شب، «ملكه»
اسم شب، «نطقهاي شاهانه»
اسم شب، «عطيهي ملوكانه»
اسم شب، «زاهدي»، «حسين علا»
اسم شب، «شاهپور غلامرضا»
اسم شب، اسم «خاندان جليل»
ترس، تهديد، توسري، تحميل
اسم شب، «آزمودهي سفاك»
خرس، تيمور بختيار، ساواك
اسم شب، «استوار ساقي» بود
(كه دو قورتش هميشه باقي بود!)
اسم شب، ايست، پاسبان، باطوم
دستگيري، محاكمه، محكوم
اسم شب، حبس، اسم شب، سلول
شوك برقي، شكنجهگر، مقتول
اسم شب، «مرگ» بود و «عزرائيل»
اسم شب، «موشه» بود و «اسرائيل»
اسم شب، شعله ، گاز، آتش، دود
اسم شب، «ثابتي»، «نصيري» بود
اسم شب، نيكپي، علم، منصور
اختناق و كميته و سانسور
اسم شب، از اسامي مضحك
«مرد خودساخته، عقاب اوپك!»
اسم شب، بهترين اسامي بود
«آزمون» و «شريف امامي» بود
اسم شب، اسمهاي اجباري
خسروداد، اويسي، ازهاري
يا «اميني»، «فريدهي ديبا»
«دكتر اقبال» و باقي اينها
اسم شب «مهدوي»، «اميرعباس»
چه بگويم؟ دگر نمانده حواس
باز هم هست و بنده بيخبرم
آمدم نان بگيرم و ببرم!
اسم شب، كرده تازگي تغيير
جورواجور ميشود تفسير
اسم شب «قتل روزنامهفروش»
نشريات چپي، كتك، خاموش!
اسم شب، «روزنامهي زوري»
سرمقاله، مقاله، دستوري
اسم شب، «اجتماع»، «خط و نشان»
(دم آيندگان، دم كيهان)
اسم شب «حمله»، «روزنامه نويس»
(نه حمايت، نه دادرس، نه پليس)
اسم شب، باز «كوكتل مولوتف»
متعصب، «ژ-3»، كلاشنيكف
اسم شب، «بينزاكتي»، «پرخاش»
«به تو مربوط نيست»، «ساكت باش»!
اسم شب، «انقلاب سربسته»
جلسه در اتاق دربسته
اسم شب، «كارهاي پنهاني»
«رهبران جديداً ايراني»!
اسم شب، «دادگاه صحرائي»!
(به گمانم ز كافه ميآئي!)
«ها بكن! مست؟» ظاهراً بالفرض
لخت ، شلاق، مفسد في الارض!
مثل سابق، «كميته، ساواكي»
(بزنيدش! چكاره بود؟ شاكي!)
اسم شب، «بازسازي ساواك»
انتخاب عوامل سفاك
اسم شب، «دستگيري» و «انكار»!
پنجه بوكس و شكنجه و آزار
اسم شب، نااميد، شك، ترديد
اسم شب، ترس، اسم شب، تهديد
اسم شب، هرچه بود، اينها بود
كه هميشه مزاحم ما بود
باز اگر هست، بنده بيخبرم
آمدم نان بگيرم و ببرم!
قصد من هيچ انتقاد نبود
روي من اين همه زياد نبود
نيستم بنده «مفسد في الارض»
هستم البته «مفلس في القرض»
گر زدم حرفهاي نامطلوب
كلهام گرم بود ، بيمشروب
باز افسار خويش ول كردم
فرصتي بود، درد دل كردم
«تو بزرگي و من خطاكارم
از تو اميد مغفرت دارم»
در سياست خلاصه بينظرم
آمدم نان بگيرم و ببرم!
اسم شب، آنچه عرض كردم من
هست اسباب شادي دشمن
من از اين اسمها ندارم دوست
بهر ما، اسم ديگري نيكوست
كاشكي اسم شب «صداقت» بود
يا به قول امام: «وحدت» بود
اسم شب، «انقلاب» بود اي كاش
شب نبود، آفتاب بود اي كاش
اسم شب، نور، روشني، خورشيد
اسم شب، عشق، زندگي، اميد
اسم شب، روز، روزدلشادي
اسم شب، صبح، صبح آزادي!
□ رهگذر اين ترانهها كافيست
اسم شب، هيچ يك از اينها نيست
اجل امشب گرت امان بدهد
«باش تا صبح دولتت بدمد»!