بر سر آتش غم


آه کز تاب دل سوخته جان می سوزد
ز آتش دل چه بگویم که زبان می سوزد

یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود ؟
که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد

دود برخاست ازین تیر که در سینه نشست
مکن ای دوست که آن دست و کمان می سوزد

مگر این دشت شقایق دل خونین من است ؟
که چنین در غم آن سروروان می سوزد

آتشی در دلم انداخت و عالم بو برد
خام پنداشت که این عود نهان می سوزد

لذت عشق و وفا بین که سپند دل من
بر سر آتش غم رقص کنان می سوزد

گریه ی ابر بهارش چه مدد خواهد کرد ؟
دل سرگشته که چون برگ خزان می سوزد

سایه خاموش کزین جان پر آتش که مراست
آه را گر بدهم راه جهان می سوزد

ه.الف.سایه

روزنگار 27/9/89



انتقامی سخت خواهم گرفت

از این بیرحم ترین مهربانان دنیا

از این مهربان ترین بیرحمان دنیا



روزنگار 1389/9/15



تمام خوب های من

شما را فرا میخوانم

از سرتاسر هستی

شما را فرا میخوانم

از هر کجا که هستید

که من میدانم یا نه

بیایید بیایید بیایید

که اینجا کسی عجیب

در انتظار شماست


روزنگار 1389/8/30


مثل شکر در آب گرم

حلم میکنی

مثل سوال سخت

حلت میکنم

روزنگار 1389/8/21


بعضی وقتا تو زندگی به آدمایی بر میخوری که رفتارشون باعث میشه نا خود آگاه (تو دلت!) بهشون بگی:

آخه تو اینجا چیکار میکنی؟

رو زمین!